
خارجی، خیابان، عصر، ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه
از کیوسک بانک شهر بیرون آمدم. مشغول مسابقه با خودم سر بیشترین سرعتی که تا حالا با کفش پاشنه بلند دویدم، چشمم به چراغ عابر برای قرمز شدن و دست در جیب کاپشن برای فرار از سرما، کشف شد برای اولین بار، این منم که در ثباتم و دنیای بیرون در چرخش: سال بعد کجام؟ تهران، یزد، خرم آباد؟ پنجره های خونه م آفتاب گیره یا همش سایه؟ می تونم تو طاقچه ش گل بذارم؟ ریسه لامپو کجا آویز کنم؟ رومیزی بته جقه رو نگه دارم یا بندازم دور؟ یه گوشه واسه نشستن و خوشنویسی داره یا باید نور مصنوعی راه بندازم اونجا؟ فاصله ش با محل کارم چقدره؟ صبح باید پنج بیدار شم یا نه، همون شش هم خوبه؟
به همه فکر کردم. سوال پشت سوال، اما بی جواب. حس تازه عروسی را دارم که لباس تنش می کنند: ذوق زده، گیج، امیدوار و بی خبر.
پ.ن:
خام بودم. نفهمیدم درد هر کس مال خودش است. یک بقچه کوچک در دست یا انبانی بر پشت، یک سنگ در جیب یا طوقی بر گردن. نفهمیدم آن بیرون آغوشی نیست برای آرام شدن چون درد یکی نیست، چون تن یکی نیست، چون جان یکی نیست... خام بودم، خامی کردم. قشنگ ترین کاری که از دستم برمی آمد.
برچسب:
نویسنده: آریا فلاح