306.
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:50
به ما کمک کن معنای این ها را دریابیم.
307.
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:50
سوال امروز: چطور هم درس بخونم هم کار کنم هم روابط فامیلی رو حفظ کنم؟
308.
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:50
چند وقتی است که در درونم. اواسط فروردین پرت شدم به دنیای داخل. جایی شبیه غار: تاریک، عمیق، محاصره شده در اجسام دور از دسترس. گرم، نه از نوع آزاردهنده. حرارت ملایم و حامی که حافظت باشند از سرما و امانت
Closed
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:50
می خوام اینجا رو ببندم.فضاش با تاریکی گره خورده. به پست ها که نگاه می کنم ترس هامو می بینم. نیمه تاریک لیوان که همیشه آزارم داده اینجاست. تمام قد ایستاده. اونقدر از وجودش مطمئنه که حتی زحمت نگاه به چ
296.
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 4:36
خارجی، خیابان، عصر، ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه از کیوسک بانک شهر بیرون آمدم. مشغول مسابقه با خودم سر بیشترین سرعتی که تا حالا با کفش پاشنه بلند دویدم، چشمم به چراغ عابر برای قرمز شدن و دست در جیب
297.
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 4:36
ده دقیقه وقت دارم تا نه، شروع درس. وبلاگ ها رو چک می کنم. اینجا، و اونی که با دو نفر دیگه شریکی داریم. چند ماه دیگه may it be چهار ساله میشه. یعنی چهارمین عیدی که باس دستمال بردارم گوشه ها تمیز ک
298.
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 4:36
گذشته چیزی است که او می تواند ببیند اما نمی تواند لمس کند و هر چه که می تواند ببیند تیره و تار و درهم است
299.
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 4:36
300.
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 4:36
Where'd you wa a go, how much you wa a risk...? Something just like this
301.
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 4:36
چه می خواهی؟ خواسته ات نمی تواند خوشبختی باشد، چرا که کسالت بار است. نمی تواند فقط عشق ورزیدن باشد، چرا که غیرممکن است. چه می خواهی؟ می خواهی زندگی ات را توجیه کنی... می خواهی به شدیدترین حالت ممکن زندگی کنی. این هم دام است و هم وجد. پائولو کوئیلو - ساحره پورتوبلو
302.
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 4:36
Ete al Sunshine of the Spotless Mindموقع دیدنش یه لحظه هم فکر نکردم استاپ کنم و یه اسکرین شات برای وبلاگ بگیرم
303.
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 4:36
دوتا دفتر شعر داشتم. وقتی از اولین تاریخی که کاغذ سیاه کرده بودم تا آخر می خوندی، شبیه یه قصه بود. مثل یه شکوفه، مثل بوی گل تو بهار. خوب بود. آره. برای من خوب بود. بقیه هم... خب، نمی دونم واقعا! شادی
304.
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 4:36
این چیزی است که گمش کرده ایم...
305.
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 4:36
معشوقم مرد. این را امشب فهمیدم. از قبل می دانستم، اما فاصله هاست بین دانستن و فهمیدن. امشب خاکش کردم. نشستم کنارش و فاتحه و صلوات و ذکر مصیبت. یک دور هم مرور ذوق زدگی و در خود نگنجیدن ها و ... نه. بس است دیگر! خدایت بیامرزد که نه دردت مرا با آسودگی تنها گذاشت و نه شادی ات رخصت غرق شدن در غم را داد. ...