خرید بک لینک

درباره سایت

305.

امکانات وب

دوتا دفتر شعر داشتم. وقتی از اولین تاریخی که کاغذ سیاه کرده بودم تا آخر می خوندی، شبیه یه قصه بود. مثل یه شکوفه، مثل بوی گل تو بهار. خوب بود. آره. برای من خوب بود. بقیه هم... خب، نمی دونم واقعا! شادی هامو تبدیل می کردم به کلماتی که کسی جز خودم نمی فهمید و دلم غنج می رفت برای چیزی که خودم بهش می گفتم کدگذاری. دلم تنگ شده، برای شب هایی که خوابم نمی برد و بعد دو ساعت می دونستم دواش نوشتنه. اتاق هایی که اون دوتا دفتر توش پر شدن پنجره های کوچیک داشتن که نورشون اتاق رو روشن می کرد. یکی شیشه های رنگی داشت، شبیه همون مسجد بزرگ که عکس هاش پخشه و من نمی دونم کجاست. صبح های خیال انگیز، با صدای رفتگری که برگ ها رو جارو می کرد و گنجشکایی که بی ملاحظه آواز می خوندن. شاید همون ها منو شاعر کرد، هوم؟ یه جورایی In the mood for poem... اتاق بعدی، شب هاش جادویی بود. هر چهاردهم، یه ماه کامل و گرد می اومد تو قاب پنجره. اتاق اونقدر روشن بود که بدون لامپ هم می تونستی بنویسی و بخونی. و من نوشتم. اونجا از اولین شخصی که دوست داشتم نوشتم. و خدایا، دلم برای اون حس ها تنگ شده! برای قلبی که اونقدر خودش رو به سینه م می کوفت تا بلند شم و چیزی بنویسم. جادویی ترین چیزی که تجربه کردم. یه روز تو اردی بهشت نود و دو، دیگه توی اون دفتر ننوشتم. سفرنامه م تموم شد. تو یه نقطه ای که... نمی دونم کجا بود! غزل دیگه شعری ننوشت. چون زندگی ش جوری منطقی و هدفمند شده بود که وقتی برای این چیزها نداشت. اما چرا؟ چی شد که اون دنیای پر مکاشفه و شهود از دستم در رفت؟

برچسب: نویسنده: آریا فلاح تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 4:36

صفحه بندی